تبليغاتX
دنیای کوچک دیوانگی
گاهی به چاله های سکوت میفتم

حتی گاه هایی هم از چاله به چاه

به چاهم اگر سطل هم بیاندازی هیچ صید نمیکنی

فقط انعکاس هیچ را میشنوی از سنگلاخش

از چاه خشک شده

گوش فراگیر

مرا میان انعکاسش میشنوی

...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 4:33  توسط آدمیزاد  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 12:59  توسط آدمیزاد  | 

هر کی اومد و از رفاقت گفت

عاقبت یه خط روم کشید و رد شد

...

تن خط خطیم

قصه ی درختیه که دیگه سایه نداره

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 1:29  توسط آدمیزاد  | 

بی رنگ ترین فصل سال توی مشتم میشکند

...

روزهایت را پس بگیر

لبخندم را پس بده

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 1:33  توسط آدمیزاد  | 

وقتی که تنهایی چهره ی تلخشو نشون میده

وقتی با دستای سرد و لزجش تو رو در آغوش میگیره

وقتی ذره ذره به درونت رسوخ میکنه و

... باورش میکنی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 21:28  توسط آدمیزاد  | 

سرد و خالی

مقصدی نیست واسه رسیدن

...

امید مضحک ترین واژه ی زندگی

...

دست بردار از این در وطن خویش غریب

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 16:34  توسط آدمیزاد  | 

در تاریکیِ ِ همیشه نشسته ای

به ناگاه نوری از پس تپه ها میبینی

به خیال آنکه عاقبت خورشید سر برآورده به سویش میشتابی

بالای تپه که میرسی

عابری فانوس به دست میبینی

که به راه خود میرود

...

خو کن به ظلمات خود

این شب را سحرگهی نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 11:9  توسط آدمیزاد  | 

یه وقتایی حقیقت باید مثه پتک بخوره تو صورتت

تا باورش کنی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 22:55  توسط آدمیزاد  | 

یه وقتایی دلم میخواد

زندگیمو مثه یه کاغذ باطله

مچاله کنم و بندازم دور

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 23:31  توسط آدمیزاد  | 

چراغ اتاقمو دوس دارم

برا خودش خاموش روشن میشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 22:31  توسط آدمیزاد  | 

روزای مزخرفی رو میگذرونم

خالی و سرد و تاریک

رخوت به طرز عجیبی ریشه دوونده تو دنیام

جوری که اگه نفس کشیدن غیر ارادی نبود، تا حالا ترکش کرده بودم

...

آدمای دور و برم دونه دونه دارن خط میخورن

...

هیچکس نیست

یا شاید چشای من اونقدر ضعیف شده که نمیبینم کسیو

...

به شدت حساس و زود رنج شدم

شاید به ازای همه ی این سالایی که از کسی نرنجیدم

...

ننوشتم که نصیحت بشنوم

یا که سراغم بیای

کسی اگه میخواست بیاد تا حالا اومده بود

...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 22:29  توسط آدمیزاد  | 

فرو میروم

در تاریکی غلیظ

در یک هیچ ناتمام

...

دست های سردم را نگیر به بهانه ی گرم کردن

این سفر یک نفره ست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 16:39  توسط آدمیزاد  | 

الان خیلی دلم میخواد

دنیا یه کم وایسه

من ببینم قضیه چیه

چرا اینجوری غر غرو شدم

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 0:17  توسط آدمیزاد  | 

گاهی وقت ها دلم

یک نگاه می خواهد که مال خودش باشد

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 0:10  توسط آدمیزاد  | 

چشامو که میبندم

فقط یه تصویر میاد تو ذهنم

یه چی تو مایه های چوب بیس بال دستم گرفتم و

دارم همه چیو خورد میکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 22:53  توسط آدمیزاد  | 

در را که میبندم

دنیا پشت در جا می ماند

فقط منم و این چهار دیواری

چهار دیواریی که دیواری ندارد برای تکیه کردن

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 11:5  توسط آدمیزاد  | 

گاهی فراموش میکنم که من همان عروسک کوکیم

که فقط برای خندیدن و احمق بودن کوک شده

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 0:21  توسط آدمیزاد  | 

...

برای آخرین بار برگشت

آخرین نگاه به پشت سر

ولی آنقدر دور شده بود که حتی سوسوی ستاره ای هم به چشم نمی آمد

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 0:8  توسط آدمیزاد  | 

چرا باید تلخیمو بریزم بیرون

چرا بذارم تلخیم همه ی دنیا رو بگیره

تو تا همینجاش بیا که تنهام

بقیه شو بذار واسه شبای سرد خودم

بذار واسه من و مهتابی که نمیتابه

بذار همون کوچولوی احمق از هفت دولت آزاد بمونم برات

همون که سهمش یه نیشخنده از تو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 0:46  توسط آدمیزاد  | 

از همه ی دنیا الان یه بغل میخواس دلم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 20:30  توسط آدمیزاد  | 

همیشه یار ذخیره بودن

شاید به نظر از هیچی بهتر بیاد

ولی باعث میشه حالت از خودت بهم بخوره

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 0:18  توسط آدمیزاد  | 

یه وقتایی که میبینی نیستی

هیچ جا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 22:55  توسط آدمیزاد  | 

یه وقتایی که دلت آرامش می خواد

یه وقتایی که صدات سکوت می خواد

یه وقتایی که چشات تاریکی می خواد

یه وقتایی که گونه هات نم می خواد

یه وقتایی که دستات گرما می خواد

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 22:45  توسط آدمیزاد  | 

باشه خدا

امشبم با بغض سرمو رو بالش میذارم

راحت شد خیالت؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 1:26  توسط آدمیزاد  | 

حرف از تجربه که میشه

همه میگن تجربه ها رو باید به خاطر سپرد

باید ازشون درس گرفت

...

ولی اگه تجربه ها بد باشن

اگه درس گرفتن ازشون بدبینت کنه

...

بنداز بیرون تجربه هاتو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 13:30  توسط آدمیزاد  | 

تنم بوی تو رو میده
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 21:43  توسط آدمیزاد  | 

و باز

یه حس تاریک

پ.ن: یه چیزی این وسط درست نیس

        سر جاش نیس

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 16:45  توسط آدمیزاد  | 

یه وقتایی

...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 0:15  توسط آدمیزاد  | 

قصه م از اونجا شروع شد که مامان خانوم همسایه رو دم در دید
یعنی خانوم همسایه مامان رو دید و صداش زد
یه خانوم حدودا هشتاد ساله ی بسیار محترم
سلام و علیک و من کی ام و تو کی یی و خلاصه آشنا شدن و مامان همینجوری برا شادی روح خانوم همسایه گف که حواست به این طفل معصوم ما باشه
و از اینجا بود که گاو من زایمان کرد
فرداش جهت عرض ادب رفتم خدمت خانوم همسایه
دوباره همون مراسم من کی ام تو کی یی و اشنایی با پدر و همسر و فرزند و نوه و بقیه ی فامیل خانوم همسایه
خلاصه اینا گذشت و یهو گفت که شام چی می خوری درست کنم؟
....
و اصل ماجرا از اینجا شروع شد!
الان بیشتر از یک هفته س که میخوام خانوم همسایه رو قانع کنم که دوس ندارم زیاد رفت و آمد کنم
که دوست ندارم کسی برام شام درست کنه
که میخوام تو خونه ی خودم برا خودم زندگی کنم
که نمیخوام کسی نگرانم باشه که دیر کردم یا زود اومدم
هر بار که میبینمش در این مورد حرف میزنیم، قانع میشه و میگه باشه هر جور راحتی
و دفعه بعد انگار که تا به حال در این مورد هیییییچ حرفی زده نشده
عصرا 5 دقیقه قبل از اینکه برسم خونه زنگ میزنه و میگه کجایی!!!
چند روز پیش که با دوستام رفته بودیم بیرون زنگ زد که کجایی، منم گفتم دیر میام!
ناراحت شد!!!
خیلی دلخور  گف پس چرا خبر ندادی؟!!!!! من منتظرت بودم! شام درست کردم
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
(این مکالمه دقیقا در زمان گل اول آلمان به آرژانتین صورت گرفت)
عصبانی شدم! سعی کردم خودمو کنترل کنم ولی متوجه عصبانیتم شد کلا
باز برای بار چندم گفتم که دوس ندارم کسی برام شام درست کنه و اذیت میشم اینجوری
فک کردم بعد از اون مکالمه دیگه اصراری نکنه
ولی باز دیدم که دیروز در کمال ناباوری گفت که شام چی درست کنم!!!!!!!!!!!!!

داشت گریه م میگرفت! باز همون حرفا رو زدم و اونم باز گفت هر جور راحتی
!!!!!

 


پ.ن:
میدونم یه خانوم مسنه
میدونم تنها ست
میدونم به یه همدم نیاز داره

ولی خب منم به خلوت و تنهاییم احتیاج دارم
کلا 4-5 ساعت در روز وقت آزاد دارم. چقدر می مونه برا قسمت کردن با بقیه؟!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 16:44  توسط آدمیزاد  | 

گاهی ناخواسته ضربه ت اونقدر کاری میشه

که بدون نقشه ی قبلی

و خیلی غافلگیرانه

طرف ناک اوت میشه!!!!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 23:17  توسط آدمیزاد  | 

Yahoo Online Status Indicator